توی این گرمای تابستون از سردی احساست دارم از سرما می لرزم.
چقدر غمگینم. انقدر با حرفای یخی ات دلم رو رنجوندی. که خیلی احساس بدبختی می کنم.
کاش می دونستی با این حرفا من چقدر تهی می شم.
منو تنها گذاشتی و من تحمل این تنهایی رو ندارم.
کاش امشب اینقدر بی رحم نبود.
کاش اینقدر من حساس و زود رنج نبودم.
کاش تمام چیزایی که گفتی دروغ باشه.
کاش منو رها نمی کردی . کاش!
کاش دوسم داشتی.
کاش اینقدر راجب من بد فکر نمی کردی.
کاش من می تونستم برم و تو هیچ وقت تا اخر عمرت منو نمی دیدی.
کاش اشکام واست مهم بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 1:44 توسط باران
|
آنقدر به سقف خیره شدم.
آنقدر به دیوار خیره شدم.
که گاهی اوقات آنها را با خودم اشتباه می گیرم.
چه شباهتی...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 13:55 توسط باران
|
تو بردی....
روزم حرام شد.
تا خود شب تا خود خواب به تو فکر خواهم کرد.
امید دارم وقتی خواب مرا با خودش برد تو را هم از ذهن من پاک کند.
که نشد....
تو ازهر خاطره ایی دلم را بیشتر دلتنگ کردی
که سهم من بیشتر بود.
برای تمام کوتاهی ها که کردم، معذرت می خواهم.
منو ببخش
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 13:48 توسط باران
|
همیشه فکر می کردم مرده ها ترس دارن!
ولی وقتی اون خدا بیامرز رو رو سنگ غسال خونه دیدم
نه تنها نترسیدم بلکه از اون روز آرامش بیشتری دارم!
با خودم فکر کردم
به قول مرحوم جلال آل احمد:
مرده ها ترس ندارن ، این زنده هستن که باید ازشون ترسید
عجب!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388 10:4 توسط باران
|
چه روزهای بی آزاری!
هیچ چیز سر نا سازگاری نداره
یا من خوابم یا نه واقعا دنیا رو خواب با خودش برده
هه هه هه.............
ای کاش هر روز بارون بیاد فقط بیاد و بریزه رو سر دل پا پتی من
ای کاش همیشه این جور بی جور آروم بودم
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 0:32 توسط باران
|
می آیند و می روند!
کاشکی هزار تا بیاد و یکی نره...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 10:5 توسط باران
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 0:43 توسط باران
|
خیالی جز تو با من نیست
بیا ابرا رو پرپر کن
دلم از سنگ و آهن نیست
تو رو بخشیده....
باور کن!!!
این دنیا همیشه جایی واسه پس گرفتن حرفات داره!
بزن زنگو...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 0:22 توسط باران
|
یعنی تو الان کجایی؟!
هستی؟ بودنت چه شکلی شده؟
روزی چند بار پلک میزنی ؟ نکنه پلکات خیس بالا و پایین بشن؟!
نکنه آه بکشی! نکنه غصه بخوری؟!
نکنه از ترس شبا خوابت نبره!
نکنه تنها باشی؟!
نکنه منو نداشته باشی؟!
....................
شاید دیگه احساسی واسه شنیدن این حرفها تعریف نشده باشه
این نیز بگذرد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 0:33 توسط باران
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 20:31 توسط باران
|