تبليغاتX
a در آرزوی باران

در آرزوی باران

توی این گرمای تابستون از سردی احساست دارم از سرما می لرزم.

چقدر غمگینم. انقدر با حرفای یخی ات دلم رو رنجوندی. که خیلی احساس بدبختی می کنم.

کاش می دونستی با این حرفا من چقدر تهی می شم.

منو تنها گذاشتی و من تحمل این تنهایی رو ندارم.

کاش امشب اینقدر بی رحم نبود.

کاش اینقدر من حساس و زود رنج نبودم.

کاش تمام چیزایی  که گفتی دروغ باشه.

کاش منو رها نمی کردی . کاش!

کاش دوسم داشتی.

کاش اینقدر راجب من بد فکر نمی کردی.

کاش من می تونستم برم و تو هیچ وقت تا اخر عمرت منو نمی دیدی.

کاش اشکام واست مهم بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 1:44 توسط باران |


آنقدر به سقف خیره شدم.

آنقدر به دیوار خیره شدم.

که گاهی اوقات آنها را با خودم اشتباه می گیرم.

چه شباهتی...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 13:55 توسط باران |


تو بردی....

روزم حرام شد.

تا خود شب تا خود خواب به تو فکر خواهم کرد.

امید دارم وقتی خواب مرا با خودش برد تو را هم از ذهن من پاک کند.

که نشد....

تو ازهر خاطره ایی دلم را بیشتر دلتنگ کردی

که سهم من بیشتر بود.

برای تمام کوتاهی ها که کردم، معذرت می خواهم.

منو ببخش

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 13:48 توسط باران |


همیشه فکر می کردم مرده ها ترس دارن!

ولی وقتی اون خدا بیامرز رو رو سنگ غسال خونه دیدم

نه تنها نترسیدم بلکه از اون روز آرامش بیشتری دارم!

با خودم فکر کردم

به قول مرحوم جلال آل احمد:

مرده ها ترس ندارن ، این زنده هستن که باید ازشون ترسید

عجب!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388 10:4 توسط باران |


چه روزهای بی آزاری!

هیچ چیز سر نا سازگاری نداره

یا من خوابم یا نه واقعا دنیا رو خواب با خودش برده

هه هه هه.............

ای کاش هر روز بارون بیاد فقط بیاد و بریزه رو سر دل پا پتی من

ای کاش همیشه این جور بی جور آروم بودم

          

      یک شب آتش در نیستانی فتاد

                                    سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 0:32 توسط باران |


می آیند و می روند!

کاشکی هزار تا بیاد و یکی نره...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 10:5 توسط باران |


گاهی وقتها

گاهی اتفاقها

تو رو به من ومن رو به تو

بیشتر گره می زنند

خوشحالم

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 0:43 توسط باران |


خیالی جز تو با من نیست

بیا ابرا رو پرپر کن

دلم از سنگ و آهن نیست

تو رو بخشیده....

باور کن!!!


این دنیا همیشه جایی واسه پس گرفتن حرفات داره!

بزن زنگو...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 0:22 توسط باران |



یعنی تو الان کجایی؟!

هستی؟ بودنت چه شکلی شده؟

روزی چند بار پلک میزنی ؟ نکنه پلکات خیس بالا و پایین بشن؟!

نکنه آه بکشی! نکنه غصه بخوری؟!

نکنه از ترس شبا خوابت نبره!

نکنه تنها باشی؟!

نکنه منو نداشته باشی؟!

....................


شاید دیگه احساسی واسه شنیدن این حرفها تعریف نشده باشه

این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 0:33 توسط باران |


دوستت دارم

                بهترين بهترين من

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 20:31 توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در انچه که به ان می نگری.....


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

فرهنگستان زبان و ادب فارسی
سایت رسمی احمد شاملو
نجوم
تازه های ادبی
خانه کتاب
انجمن دوستداران حافظ
کتابخانه ی ملی ایران
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1390

خرداد 1390
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آبان 1386



پیوندها

پشت پرچين خيال
آسماني بي ابر
اتاق خلوت
گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود
كفشهاي سفيد من
نقش خيال
پادشاه باران
گلبرگ مغرور
قالب های نایت اسکین